ماجرای چهار دست و پا کردن آقا پسرم
سلام عزیز دلم.



دیگه خیلی قشنگ میشینی...البته ما برای احتیاط بالش دورت میذاریم.
در تاریخ28/11هم شروع کردی به گفتن لا لا لا.
من گفتم چه جالب لالا امیررضامیگه ولی فهمیدم این لالا گفتنت دلیل داره....بله من هر وقت میخوام شما پسر نازمو بخوابونم میذارمت روپام و شروع میکنم به لالایی خوندن.و زمانی که خیلی خسته ای ولی دست از بازی و شیطنت هم برنمیداری کلافه میشی و شروع میکنی با حالت گریه لا لا لا.یعنی منو بذار رو پات و لالایی بخون...و این کارو که میکنم دو دقیقه بعد لالایی!!!!
خیلی جالبه شبا موقع خوابوندنت شما رو تشک خودتی و من هم رو یه تشک جدا ولی این دوتا رو میچسبونم به هم.
وقتی خوابت برد شروع میکنی به غلت زدن.واای که خیلی جالبه.غلت میزنی میری سمت دیوار و دوباره غلت میزنی سمت من..در حدی که من بلند میشم و میشینم تا تو راحت بغلتی و جات باز باشه.میای رو تشک من و اینقد این کارو ادامه میدی تا لالات بگیره...و مثلا دیشب روی تشک من خوابیدی و منم دلم نیومد بغلت کنم و بذارمت رو تشک خودت و خودم رو تشک کوچولوت خوابیدم.!
دیگه اینکه تا بشقاب غذا تو میبینی شروع میکنی به هه هه هه کردن و اگه بهت غذا ندیم مارو میخوری...
.
.
.
الان که دارم این مطلبو مینویسم 2اسفند ماهه.تو هم نمیدونم چرا تب کردی و تموم بدنت داااغه.من که احساس میکنم برای دندونه.شاید میخواد مروارید کوچولوت از دل صدف ،خودشو به ما نشون بده؟!
بهت قطره استامینوفن دادم.و ترجیح میدم بیدار باشم تا تب تو چک چکنم.
عزیزم از 2 اسفند داری تلاش میکنی برای چهار دست و پا کردن...خیلی جالبه.یکی داره بهت دستور میده که امیررضا زانو هاتو جمع کن و باسنو بده بالا.
خیلی کارات جالبه.همش در تلاشی برای چهار دست و پا کردن.باسنتو که میدی بالا میری جلو عقب و میوفتی الهی دورت بگردم.
هنوز برا پسر گلم لباس عید نخریدم....میدونی منم کوچولو بودم از عید نوروز خیلی خوشم میومد آخه مامانم حسابی نو نوارمون میکرد.لباس نو شلوار نو...وای خدایا لحظه شماری میکردیم تا روز عید بشه و سریع لباس خوشگلامونو تنمون کنیم و بریم خونه ی فامیلا...نمیدونم چه سری بود که لباس نو های عید اینقد برامون شادی میاورد؟.آخه خریدای غیر از عیدمون اینقد زیاد منو شاد نمیکرد........آخیییی چه زود گذشت......خیلی خوب بود.
حالا هم دوس دارم این حس قشنگ برای شما هم بوجود بیاد.و میخوام نونوارت کنم عزیزم.و دوس دارم وقتی بزرگ تر شدی همون حس قشنگ برای تو هم بوجود بیاد...بچه گیه و همین شور و شوق
یادش بخیر عیدی گرفتن ها.....وای وقتی میرفتیم عید دیدنی منتظر بودیم که عیدی بهمون بدن و اون خنده ی شیرین.واااااااااااااای.هرروز عیدی ها رو میشمردیم و با دایی جون و خاله جون میگفتیم کی عیدیش بیشتر کی کمتر؟!
عزیزم اولین عیدت نزدیکه و من خیلی خوشحالم.و از خدا میخوام سال 93 برات سال خوبی باشه و به دور از بیماری باشه
خوووووووووووووووب
هرروز که به صورت ماهت نگاه میکنم خوشحال میشم و غصه رو فراموش میکنم آخه تو زندگی هستی عشقم.
بهت یاد دادم که بخاری جیزه...سیم جیزه ولی اصلا گوش نمیکنی و بازم میری سمتشون.
خیلی میترسم.میری و سیم tv از جای دیوار برمیداری و منم میگم امیررضا دست نه!!!جیزززززه میخندی و دوباره میری سمتش.
ولی خودت میدونی اینا جیزن آخه میری و سیمو برمیداری و میگی ژیزهَ.ما هم اینقد خوشمون میاد از این جیزه گفتنت.
کشوی میز TVرو باز میکنی و میبندی هنوز توشو بهم نمیریزی.ولی اینقد تند تند بازو بسته میکنی و محکم میکوبونی که من میترسم با این شدت که باز میکنی بخوره تو صورتت!!!
این چند روز اینقد بد قلقی کردی که من واقعا موندم چه کار کنمو حتما برای دندونه.گریه های نیمه شبت...آروم نشدن حتی با می می........نخوردن غذا و دور ریختن غذات....و بهونه گرفتن برای اینکه بغلت کنم و در ضمن یبوستت...
..
.
عاشق فضولی هاتم
کل خونه رو به هم میریزی.امروز تو آشپز خونه بودم و بابایی میگه امیررضا نکن جیزه...نگاه مکینم میبینم داری سیمای خانواده رو محکم میکوبونی به دیوار و بلند گو افتاد رو زمین و یه تیکش ازش جدا شد...
یا من تو اتاق بودم و تو هم رفتی تو آشپز خونه و کشوی پایینی آشپز خونه رو میکوبونی به هم و میگی ژیزهَ.
صبح هم دست و صورتتو تو اشپز خونه شستم و داشتم بهت لیوانو نشون میدادم بعد اومدم میبینم دست چپتو مشت کردی و باز نمیکنی...نگاه میکنم و میبینم پوست تخم مرغ رو که صبحونه خوردیم رو برداشتی و تو مشتت گرفتی.وقتی ازت گرفتم و به بابایی نشون دادم کلی گریه کردی که بهت بده!!!
عاشق پرده خونه ای و سینه خیز میری کنارش و باهاش بازی میکنی





باد پرده رو تکون میداد و تو هم تعجب کرده بودی...
میشینم روی صندلی تا خاطراتتو بنویسم و شما هم سینه خیز میای و میری زیر صندلی!!!
از زیر پرینترو میکشی و حتی کیسو خاموش میکنی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
در پرینترو خودت میبندی ما حتی جلوت درشو نبستیم ولی ماشالله اینقد باهوشی خودت میبندی.و مراقبی دستت لای در گیر نکنه

اینم یه مدل بازی کردن پدر و پسره...خیلی بازی کردن با بابا رو دوست داری...
اگه حواس بابا به تلویزیون باشه شما میری سمت بابا و دَدَ میگی تا بابا نگات کنه و بعد هم ازون خنده های خوشگلت تحویل بابا میدی

بابا ساندویچت کرده و آماده ی خوردنی
چقد شیطونی تو...چشماشو نگاه


پسر گلم ماست میخوری؟؟؟لب و لوچتو ماستی کردی تا من بخورم؟؟؟!
فدای لبای ماستیت بشم الهی خومزه
آآآآآآآخ بخورم اون لباشو



چه خوشگل نشستی مثل آقا ها...قفونت بشم آقا کوچولو




اینم لثه ی بی دندونت ...اینو داشته باش تا بعد که دندون سفیدت دراومد بذارم

جیجلشو بخورمممممممممممممممم

لالالالایی،لالا،لالایی لالالالایی لالا،لالایی
فرشته ای در خواب





ماجرای چهار دست و پا کردن آقا پسرم
